close
تبلیغات در اینترنت
دلنوشته های امام زمان(5)
عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر

تبادل لینک

باسلام
با تمامی سایت ها و وبلاگ های مذهبی تبادل لینک می کنیم



شما دوست عزیز هم می تونی از قسمت نظرات یا از قسمت تبادل لینک پائین صفحه باما تبادل لینک کنید
دوستان پس از تایید لینک از طرف ما لینک ما از سایت یا وبلاگ خود حذف نکنید

!سایت بزرگ دوکس وان!

دوکس وان: محلی مناسب برای تبلیغات شما
نویسنده:
تاریخ: جمعه 09 / 03 / 1393
بازدید: 125

باز بیا باز بیا دلبر طناز بیا دور مرو دیر مرو خسته مشو باز بیا



راحت جانم همه تو تاب و توانم همه تو راز نهانم همه تو همدم و همراز بیا





چشم و دلم خانه تو دل همه دیوانه ی تو مست ز پیمانه تو مست سرانداز بیا





نور چراغم همه تو حسرت و داغم همه تو جلوه ی باغم همه تو سرو سرافراز بیا



شعر تویی شور تویی نام تویی نور تویی خنده تویی سور تویی با دف و آواز بیا


عود منم رود منم درد منم دود منم


آنکه نیاسود منم دلبر دمساز بیا


یه روز میاد جمعه ای که غروبش دلنشینه



اللهم عجل لولیک الفرج

جمعه روز سبز انتظار

 

جمعه يعنى يك غزل دلواپسى***جمعه يعنى گريه هاى بى كسى

 

جمعه يعنى روح سبز انتظار***جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار

 

بى قرار بى قراريهاى آب***جمعه يعنى انتظار آفتاب

 

جمعه يعنى ندبه اى در هجر دوست***جمعه خود ندبه گر ديدار اوست

 

جمعه يعنى لاله ها دلخون شوند***از غم او بيدها مجنون شوند

 

جمعه يعنى يك كوير بى قرار***از عطش سرخ و دلش در انتظار

 

انتظار قطره اى باران عشق***تا فرو شويد غم هجران عشق

 

جمعه يعنى بغض بى رنگ غزل***هق هق بارانى چنگ غزل

 

زخمه اى از جنس غم بر تار دل***تا فرو شويد غم هجران دل

 

جمعه يعنى روح سبز انتظار***جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار

 

بى قرار بى قراريهاى آب***جمعه يعنى انتظار آفتاب

 

لحظه لحظه بوى ظهور مى آيد***عطر ناب گل حضور مى آيد

 

سبز مردى از قبيله عشق***ساده و سبز و صبور مى آيد

 


 

گل نرگس

 

به نام آن كه انسان را مسافر كاروان انتظار گردانيد

 

سلام اى گل نرگس، اى كه شيرين ترين انتظار، انتظار توست

 

و بهترين منتظر، منتظر توست

 

مى توانم در يك كلمه پر معنا بگويم:

 

گر عشقى هست و عاشقى

 

نام تو معشوق و من عاشق و شيفته توأم

 

در انتظارت مى مانم و از خداى بزرگ مى خواهم كه ظهورت را نزديك گرداند

 

ما محتاج يك نگاه گذراى شما هستيم، زودتر ظهور كن و قلب رهبرمان را شاد گردان

 

ما و رهبرمان در انتظار تو مى مانيم.

 

خدا كند كه بيايى و ما هم يكى از يارانتان باشيم

 


 

او می آید...

 

یا صاحب الزمان رمز ظهور تو ترک گناه و یکدلی و دعای ماست.

سلام مولای من، سلام معشوق عالمیان، سلام انتظار منتظران

می خواهم از جور زمانه بگویم ، می خواهم بگویم و بنویسم از فسادی که جهان را چون پرده ای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان. پس ذره ای از درد دلم را به زبان می آورم تا بدانی چقدر دلگیر و خسته ام.

آغاز نامه به جهانبان جهان و جهانیان خدای هر دو جهان:

مولای من می دانی چند سال است انتظار می کشم. از وقتی سخن گفته ام و معنای سخن خود را فهمیده ام انتظارت را می کشم. بیا و این انتظار مرا پایان بده.

خسته ام از دست زمانه ، چقدر جور زمانه را تحمل کنم. چقدر ناله مظلومانه کودکان و معصومانی را که زیر ستم اند بشنوم و سکوت کنم. خودت بیا و این جهان سیاه را پایان بده. بیا و جهان را آباد کن. بیا و از آمدنت جهان را شاد کن. می دانی چند نوجوان هم سن و سال من آواره اند؟ چندین هزار کودک بی پناهند، خودت بیا و پناه بی پناهان باش.

چند پیش بود که خوابت را دیدیم گفته بودی می آیی و به اندازه تمام سال های نبوده ات با من حرف می زنی و به درد دل من گوش می دهی اما تا خواستی بگوئی کی و کجا؟، از خواب پریدم و از آن شب به بعد دیگر نمی خوابم. راستش می ترسم. می ترسم بیائی و من خواب باشم. می ترسم بیائی، همه تو را ببینند و تنها من از دیدنت محروم بمانم. هنوز هم می ترسم...

حس می کنم با این که شبهاست خواب به چشم ندارم اما در خواب غفلتم. بیا و بیدارم کن. بیا و هشیارم کن. بیا و همه جهانیان را از خواب غفلت بیدار کن. همه به خواب سنگین جهل فرورفته اند و صدای مظلومان و دل شکستگان را نمی شنوند. خودت بیا و همه ما را از این کابوس جهانی نجات بده. ای منجی عالمیان ، جهان در انتظار توست مسافر من !

نیستی و ببینی مردم روز میلادت یعنی رمز عشق پاک چه می کنند؟ چگونه بغض سنگین خود را در گلو نگه داشته اند و انتظار می کشند. منتظرند تا کی بیاید و جهان را از عدل پرکند. کسی بیاید و به این جهان بی اساس پایان دهد بیا تا بعد از این در کوچه های غریب شهر روز میلادت را با بودنت جشن بگیریم و خیابان های تاریک و ظلمات را با نور بودنت چراغانی کنیم. بیا و ببین مردم روز آمدنت چه می کنند؟

روز جمعه، روز خودت، روز منتظرانت به سراغ حافظ رفتم تا با فالی دلِ شکسته و سینه ی زخمی ام را مرهمی باشم. می دانی چه آمد؟ یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور....

نه غم می خورم، نه غم می خورم بخاطر روزهایی که نبوده ای تا لحظات تلخ غم را کنارم باشی. نبوده ای تا ندای مظلوم را بشنوی و ظالم را نابود سازی.

غم می خورم به خاطر روزهایی که به یادت نبوده ام و با گناه شب شده اند. همان روزهایی که در تقویم خاطره هها در منجلاب گناه و زشتی با قلم جهل ثبت کرده ام.«بهترین روز» اما براستی جز جهل نبود بهترین روز تنها روز ظهور توست. کی می آید؟ کی می شود که با قلم عقل و راستی بر صفحه دل حک کنم و با صدای بلند فریاد بزنم و به گوش جهانیان برسانم.

«بهترین روز ، روز ظهور مولاست»

با تمام جهل و مستی تصمیم گرفته ام دفترچه رزوگار را با پاک کنِ مهر و عطوفت پاک کنم و از اول با نام تو روزگار را آغاز کنم. هنوز در نخستین صفحات آن مانده ام و مطلبی برای نوشتن ندارم. تا پایان نوشتن انتظارت می کشم.

 


 

 

دیوانه مسلمانی که در روزهای انتظار هزار بار به دیوانگی اش ایمان می آورد....

 

رفته بودم يك شبى در مجلسى***در ميان جمع مردم حرف خوبى زد كسى

 

گفت: آقا گر بپرسند كافران***پس چه شكلى است قامت آقايتان

 

ما چه گوئيم در جواب آقاى من***چهره بنما بر رخ اعماى من

 

البته ما خود مقصر بوده ايم***تاكنون اين چهره را نى ديده ايم(نديده ام)

 

روى زيباى تو يك فرزانه است***ديدنش از بهر من افسانه است

 

گرچه من روى تورا نى ديده ام***وصف آن زيبا رخت بشنيده ام

 

هركسى از من بپرسد يك زمان***بر كه ماند چهره آقايتان

 

من بگويم يوسف زهراست او***چهره اش چون سيد بطحاست او

 

گونه ها سرخ است و ابروها سياه***قامتش افراشته صورت چو ماه

 

حال زيبايى به لب دارد گلم***مى شود روشن زديدارش دلم

 

خُلق او نرم و نگاهش مهربان***مى نشيند گفته اش بر دل به جان

 

كى شود محدود او اندرز زمان***يا شود محصور او اندر مكان

 

عالم اندر دست او باشد همه***او ندارد قدر خَرْدل واهمه

 

توپ و تانك و بمبهاى سهمگين***و سيمنيوف و بحرى زِ مين

 

اين همه انبارهاى بى نظير***در يد والاى او باشد اسير

 

قدرتش را كى توانى وصف نمود***قدرت او را كسى واصف نبود

 


 

 

 در کلاف اضطرابم سرنخی پیدا نشد

 

دستی از جنس خدا عقده گشای مانشد

 

دفن شد در سینه ام احساس زیبای وصال

 

خواستم طوفان کنم در عاشقی اما نشد

 

کوله بارم مملو از بوی غریب گریه است

 

هرچه کردم خنده ای در بقچه من جا نشد

 

بعد از این در کوچه های بی کسی پر میزنم

 

طفل احساسات من از خانه ای ماوا نشد

 

اشک هم پا میکشد از مرزهای آه من

 

هیچ از دل رفته ای ،مانند من تنها نشد

 

با نگاه آبی تو غرق احسان می شوم

 

قطره ای بی التفات چشم تو دریا نشد

 

مرهم عشق تو را بر روی بالم می کشم

 

ورنه بی امداد دستت هیچ بالی وا نشد

 

پس بزن این ابرهای تیره را ای آفتاب

 

قسمت دلهای کز کرده به جز سرما نشد

 

با طلوع آفتاب مغرب عشقت بیا

 

بی حضورت هرچه کردم زندگی زیبا نشد

 

حضرت صاحب الامر در باره غمخواری خود نسبت به ما چنین می فرماید :

 

« اِلی اِرتیابِ جَماعَةٍ مِنکُم فی الدّینِ وَ ما دَخَلَهُم مِنَ الشَّکِ وَ الحَیرَةِ فی وُلاةِ اَمرِهِم فَغَمُّنا ذلِکَ لَکُم لا لَنا وَسأونا فیکُم لا فینا لِأنَّ اللّهَ مَعَنا فَلا فاقَةَ بِنا اِلی غَیرِةِ وَ الحَقُّ مَعَنا فَلَن یُوحِشُنا مَن قَعَدَ عَنّا وَ نَحنُ صَنا ئعُ  رَبِّنا وَ الخَلقُ بَعدُ صَنائِعُنا »

 

« به من رسیده است که که گروهی از شما در دین به تردید افتاده ، در دل نسبت به اولیای امر خود به شک و حیرت دچار شده اید و این امر مایه غم ما به خاطر شما شد ، نه بخاطر خودمان در باره شما ناراحت شدیم نه درباره خودمان ، زیرا که خداوند با ماست ، پس نیازی به غیر از او برای ما نیست و حق با ماست ؛ لذا به هیچ وجه کسانی که از ما دست بردارند ، ما را  به وحشت نمی اندازند . ما صنایع و ساخته شدگان خدائیم و خلق صنایع ما هستند . » ( 1 )

 

همانگونه که ملاحظه می فرمائید حضرت ما را برای خودمان و با توجه به ابعاد وجودی بی نهایت مان دوست دارند ، نه برای خودش و نه بخاطر نیازش به ما که عین اتصال به غنی مطلق و مظهر اوست .

 

این نوع خواستن و محبت عمیق ترین و زیباترین و خالص ترین نوع خواستن و محبت است زیرا در آن ، هیچ نوع شائبه نیاز و خود خواهی وجود ندارد .

 

و........ امیدواریم همه ما این محبت را درک کنیم و از خداوند و خود حضرت بخواهیم که دست عنایتشان را همیشه بر سر ما مستدام بدارند تا مبادا بر اثر کبر و غرور اعمالی انجام بدهیم که خدای ناکرده آن حضرت از دست ما غمگین شوند .

 

1 . بحار الانوار ، ج 53 ، ص 178

 



 

چه انتظار عجیبی...

 

تو بین منتظران هم.

 

عزیز من چه غریبی

 

عجیب تر که چه آسان ندیدنت شده عادت

 

چه بیخیال نشستیم

 

نه کوشش نه وفایی

 

فقط نشسته و گفتیم: خدا کند که بیایی

 

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

 

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

 

زملک تا ملکوتش حجاب بردارد

 

هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

 


 

 

عصر يك جمعه دلگير،

 

دلم گفت: بگويم، بنويسم

 

كه چرا عشق به انسان نرسيدست،

 

چرا آب به انسان نرسيدست،

 

و هنوزم كه هنوز است، غم عشق به پايان نرسيدست

 

بگو حافظ دل‌خسته ز شيراز بيايد،

 

بنويسد كه هنوزم كه هنوز است،

 

چرا يوسف گم‌گشته به كنعان نرسيدست و

 

چرا كلبه احزان به گلستان نرسيدست

 

عصر اين جمعه دلگير،

 

وجود تو كنار دل هر بي‌دل آشفته شود حس

 

سؤالي ساده دارم از حضورت

 

من آيا زنده‌ام وقت ظهورت؟

 

اگر تو آمدي، من رفته بودم

 

اسير سال و ماه و هفته بودم

 

دعايم كن دوباره جان بگيرم

 

بيايم در حضور تو بميرم

 

گفتم شبی به مهدی، از تو نگاه خواهم

 

گفتا که من هم از تو ترک گناه خواهم

فقط یک بار به دنیا می ایی

 

فقط یک بار خداوند زندگی را به تو هدیه می کند

 

اما در سرایی دیگر همواره خواهی بود

 

اگر این فرصت یک باره را از دست  دهی

 

چه خواهی کرد؟

 

گر چه یک بار به دنیا می ایی

 

اما یادت باشد که هر صبح تولدی دویاره است

 

مولای من :غم تو را به چه مانند کنم؟

 

به شکستندل قناری

 

به سوختن پر پروانه

 

به گریستن چشم شادی

 

به اشک چشم شمع

 

غم تو را به چه مانند کنم؟

 

که دردناک تر از ان است

 

ما را در سترک خود سهمی ده

 

که سخت پریشانم

 

ای منتظر غمگین نباش،قدری تحمل بیشتر

 

گردی بپاشد در افق گویا سواری می زسد


برچسب ها : ,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی